عماد الدين حسن بن علي الطبري

140

مناقب الطاهرين ( فارسي )

گفت ؛ هيچ را جواب نداد . پيش امير المؤمنين على ( ع ) رفت . در خانهء فاطمه بود . امير المؤمنين گفت : من حمايت تو نتوانم كردن . ابو سفيان با فاطمه گفت : بگو با پسر خويش حسن - كه وى آنجا حاضر بود - تا مرا حمايت كند . فاطمه گفت : پسر من حمايت تو نتواند كردن ؛ كه كودك است . و نيز در جهان كه باشد كه بر رسول ( ع ) حمايتى كند ؟ ! على را گفت : راى تو چيست ؟ امير المؤمنين ( ع ) گفت : راى من آن است كه تو بزرگ كنانه‌اى برخيزى و پيش رسول روى و بگويى كه من حمايت مىكنم . بيامد و آن كلمه بگفت . رسول عليه السّلام هيچ اجابت نكرد . از آنجا بيرون آمد و به خانهء دختر خويش كه زن رسول بود - امّ حبيبه - رفت و خواست كه پاى بر جامهء « 1 » رسول نهد ، دختر در جست و جامه درنورديد . ابو سفيان گفت : اى دختر ، تو را نمىشايد كه من پاى بر جامهء تو نهم ؟ ! امّ حبيبه گفت : نه ؛ كه تو مشركى و مشرك نجس بود . از آنجا بيرون آمد و به مكّه رفت و حكايت بازگفت . مردم گفتند : على بر تو بخنديد ! گفت : راى همان بود كه على ديد . و رسول عليه السّلام در دهم ماه رمضان سال ششم از هجرت بيرون آمد و كلثوم بن الحصين را از بنى غفار بر مدينه خليفه كرد . و در راه روزه بگشاد . و ده هزار مرد با وى بودند از مهاجر و انصار و حال وى بر قريش پوشيده بود . و از ياران هيچ‌كس بازنايستاده بودند به مدينه الّا كه جمله با رسول بودند . و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطّلب را در راه ديد و همچنين عبد اللّه بن اميّة بن المغيرة . ايشان چون آن بديدند . بترسيدند و دانستند كه اهل مكّه طاقت

--> ( 1 ) - جامه : پارچهء ندوخته ، لباس . جامهء خواب : بستر ، فراش .